بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 3
سالهاست بین ما ایستادهاى، ما را مىبینى و خجالت مىکشى. مىبینى که گناه در میان ما پرسه مىزند و جنایت روى دوشمان نشسته است. مىبینى که دلهامان با سیاهى فاصلهاى ندارند. مىبینى که شیطان، روى قلب ما سایه انداخته است. چقدر بىقراریم براى گناه کردن. چقدر ناتوانیم براى دیدن لبخند خدا. چقدر تنهاییم وقتى که میان ما هستى و تو را نمىبینیم.
سالهاست میان ما ایستادهاى. همه چیز را مىبینى. مىبینى که به لحظهها رحم نمىکنیم. لحظهها را بدون اینکه دریابیم پشت سر مىگذاریم. ما قاتل لحظههاییم. مىبینى که با همه خوبیها درافتادهایم. مىبینى و سر به زیر مىاندازى؛ خجالت مىکشى.
سالهاست که میان ما ایستادهاى و همه چیز را مىبینى و تحمل مىکنى. تو آگاهى. تو از دلهاى بىطاقت ما آگاهى دارى. تو از دلهاى سر به زیر ما که راه آسمان را گم کردهاند آگاهى دارى. از فریادهاى بىصداى ما آگاهى دارى. از روزهاى تکرارى ما، از عمق شبهاى تار ما، از زورق به گل نشسته امیدمان آگاهى دارى. آگاهیهاى تو در همه کوچهها جارى شده است. عرق شرممان را ببین!
روزها مىگذرد و مثل باد مىرود. زمان، اعصاب دلها را خرد کرده و زمین، همینطور سرگیجه دارد و حیران است. از روزهایمان بوى ماندگى مىآید. ما براى یکدیگر یکنواخت شدهایم. چقدر بىمعناییم. چقدر در مشق زندگىمان غلط املایى داریم. یکى بیاید پنجره زنگزده اتاقمان را باز کند. یکى بیاید برنامه روزانهمان را از سر سطر بنویسد. چرا هیچ کس نمىآید روحمان را با خودمان آشتى بدهد. محله را بوى گند برداشته است. حالمان دارد بههم مىخورد.
خجالت مىکشى ولى باید شروع کرد. شرمندهات کردیم، ولى باید کمکمان کنى. سلولهاى بدنمان هم از ما فرارىاند. آنقدر بو مىدهیم که نسیم از کنارمان نمىگذرد و هوا بىحوصله شده است. مُردیم از این همه بىخودى؛ از این همه بوى نا؛ از این همه ناآگاهى. با همه ماندگى و نادانىام، باز هم تو را مىجویم. تو را که صبرت زمان را انگشت به دهان کردهاست. سلام بر صبرت. سلام بر آگاهى است. سلام بر آمدنت!
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
لینک دوستان
درباره خودم
آوای آشنا
اشتراک