بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 2
مىآیى، از بازترین پنجره احساس؛ از آن سوى چشمْ انتظارى ما. مىآیى و رداى آسمانىات را بر تنپوش خاکى زمین مىگسترانى. تو از تبار بارانى و همقبیله گل محمدى.
دستانت امتداد آفتاب است و چشمانت سرشار از گل نرگس. اى بلنداى عرفان! هزار جمعه را به یُمن آمدنت آذین بستهایم. تو در کدام جمعه طلوع خواهى کرد؟
سنگفرش خاطراتمان، تقویمهایى است که نیامدن تو را گریه مىکنند. اى مقتداى آب و آیینه! چندین بهار را بى تو به گُل نشستهایم و چندین پاییز را بى تو به غزلخوانى. چشمانمان نیامدنت را پلک مىزنند و دستانمان گَرد و غبار روى پنجره را مىزدایند. دیگر براى از تو گفتن، واژه خودش را کم آورده است.
شمعدانىها چشم انتظار دست آسمانى تواند که بیایى و حسرت آینه را از زلال چهره شان پاک کنى.
ستارهها هم براى آمدنت، امروز و فردا مىکنند. تو را در ابتداى کدام غزل به ظهور خواهیم نشست؟
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
لینک دوستان
درباره خودم
آوای آشنا
اشتراک